۱۳۸٥/۱۱/٢۱ 

ياد گذشته

    ياد خاطرات دوران دبيرستان و شيطنت اون دوره افتادم.اين دو سال مثل برق و باد گذشت.اصلا يادم نمياد بعد از آخرين روز مدرسه چه جوري زندگيم گذشت و به امروز رسيد.همه ماها تو مشكلات غرق مي شيم اون قدر كه يادمون ميره حتي به ۱ سال قبلمون فكر كنيم.ديگه يادم رفته چه جوري وقتي دلم تنگه بشينم و تو دفتر خاطراتم يادگاري بنويسم ! خيلي وقته كه تكتم بچگي هامو گم كردم!

   toktam

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸٥/٦/٥ 

 


۱۳۸٤/۱۱/٢٠ 

 

   

التهاب ديدن شنيدن ، بودن ، زيستن ، تلاش هاي طاقت فرساي يك مورچه در گرماي تابستان و كار مداوم و عاشقانه يك پرنده در ساختن يك آشيانه در سرماي زمستان كنج يك درخت در حياط خلوت يك خانه متروكه !‌تپش هاي عاشقانه ي قلب زمين و نگارش ساده و بي رياي من بر دفتر خاطرات زير نور كم سوي شبانه. در التهاب يك بخاري حل شدن و هم صدا با گربه ي بي پناه خياباني فرياد زدن !

نگاهي كه تشنه ي هم دردي است و دستاني كه يك دنيا خواهش اند در فضاي غم زده ي جمعه ها !‌آسمان بغض كرده ي پاييز و درختان عريان بي پروا !‌من و يك دنيا سكوت من و يك دنيا خواهش ، يك دنيا انتظار ، يك دنيا بي صبري و يك دنيا بي قراري براي طلوع دوباره خورشيد ، سوز وحشتناك و چشم هاي بي قرار انتظار

   toktam

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸٤/۱۱/٧ 

داستان عشق

   

داستاني كه يك عاشق براي معشوقش نوشت :

يكي بود يكي نبود يه آبي بود كه مي خواست بريزه از صخره پايين و خودشو ميونه آبهاي ديگه گم كنه كه ناگهان يه سد مهربون اومد و گفت : آبي جون نرو اينجا همه دوست دارن ، اون سد مانعي شد كه آب از كارش صرف نظر كنه ، در هميم حين آب عاشق سد ميشه . اونها روزگارشون رو با هم مي گذروندن تا اين كه يه روز سد قرار شد بره و جلوي يه آب ديگه بشينه و براي هميشه پيش اون آب بمونه . همين كه سد رفت آبي جون ياد رفتن افتاد و رفت ميون آبهاي ديگه گم شد و هيچي به جز يه جوي خشك جا نگذاشت

جواب معشوق به او :‌

يه روز يه ني ني وقتي ديد يه ني نيه مهربون و پاك غمگينه مي خواد از شهر فرشته ها بره گريه اش گرفت گفت خدا جوني چرا هميشه ني ني هاي خوب و ساده ناراحتن ؟!!

خدا گفت : چون خدا دوسشون داره مي خواد هميشه عشقش رو نثارشون كنه نيني گفت من چي كار كنم ني ني خوبه شاد بشه خدا گفت : بهش نشون بده تو اين دنيا هيچي جز عشق نمي مونه ني ني هم قلبش رو درآورد داد به ماه تا ببرش براي ني ني خوبه يه عالمه بوس هم داد به شاپرك تا ببره واسه گونه هاي ني ني خوبه !

   toktam

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸٤/۱٠/۱٤ 

...

   

و چنان بيتابم كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه دورها آوايي است

 

   toktam

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸٤/٩/۳ 

شب ، تاريكي ، سكوت !

   

باد مي آيد !‌ برگ درختان با وزش آن به حركت در مي آيند . سكوتي طبيعت را فراگرفته است . باد آرامش باغچه را بر هم مي زند و آسمان تيره شب آرام و بي صدا نظاره گر آن است . ابرهاي پاييزي با سرعت هرچه تمام به حركت در آمده به پيش مي روند نمي دانم مقصدشان كجاست شايد جايي كه يك عاشق ديگر مثل من بوي زمستان را استشمام كرده به جايي مي روند كه يك غريبه را بياورند او را هم صدا كنند هم صدا با طبيعت با مهر، عشق ، با سكوت زمستاني !

زوزه ي باد در گوشم مي پيچد و خش خش برگ ها و شايد فرياد يك گنجشك كه محو مي شود در اين ميان !‌هارموني عجيبي است و شايد آميختن صداي باد با صداي اتومبيل هايي كه با سرعت زياد خيابان را طي مي كنند و واي صداي نم نم زيباي باران و صداي چكيدن قطرات ريز باران بر سنگ فرش خشك و فرسوده و باز هارموني به اوج مي رسد !‌ باران شديد مي شود و صداها رساتر. ريزش تند قطرات و بوي خوب تازگي در يك شب تاريك !‌همه چيز با هم !‌ يك لذت وصف ناپذير و دختركي كه دامنش در باد تاب مي خورد و شايد به سوي مقصدش مي رود !‌نه !‌رو به سوي آن دارد و موهايي كه خيس مي شوند زير شرشر باران . خيابان تاريك و خلوت و تير چراغ برق !‌چراغي كه فقط محدوده ي چند قدمي خود را روشن مي كند و شايد منتظر غريبه اي است كه بيايد و زير آن لحظه اي آرام گيرد !‌آري غريبه اي كه من منتظرش هستم !

غريبه ي من !

و باز باد خودنمايي مي كند براي لحظه اي موهاي بدنم سيخ مي شود .احساس سرما مي كنم. دستانم را به هم مي مالم . گوشه اي مي نشينم .كلبه ي خالي من باد را به داخل مي خواند آن را از كلبه ام بيرون نكنيد باد مهمان من است امشب تنهايم !‌ بگذاريد مهماني داشته باشم مهماني كه بوي باران مي آورد بوي تازگي و عشق و دلم باز تازه شد !‌ولي چشمانم نه !

روزهاست كسي در كلبه ام را نگشوده ، روزهاست در تنهايي خود ترك هاي ديوار را مي شمرم ، روزهاست تنها صدايي كه گوش هايم را نوازش داده صداي ناله ي چوب هاي كهنسال در درون آتش آتشدان بوده . روزهاست لذت هيچ گرمايي جز گرماي پتوي كهنه ام را نچشيده ام و روزهاست كه گوش هايم منتظر گام هاي آشنايي است كه در را بگشايد و به من لبخند بزند .

همان غريبه اي كه ديشب مثل من زير باران قدم زد و زير آن چراغ تنها ، لحظه اي ايستاد و به اتومبيل هايي كه از خيابان رد مي شدند و زير بارش باران آب به اطراف مي پاشيدند نگاه كرد !‌ همان غريبه اي كه مثل من در آن سرما دلش هواي يك كاسه سوپ داغ يا يك فنجان قهوه ي داغ كرده قهوه اي كه تلخيش آرامش بعد از يك التهاب زير باران در يك شب تاريك زمستاني است !‌ اما آن غريبه نيز مانند من كسي را نيافت كه با او تنهاييش را قسمت كند، سوپ داغ و قهوه و مهر و عشق و اشك هايش را قسمت كند . و آغوشش و گرماي آتشدانش را و لذت زير باران قدم زدن را قسمت كند !

آن غريبه نيز تمام ديشب تنها بود !

   toktam

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸٤/۸/۱٦ 

I love you !

   

I love you

I always thought that our kind of relationship

only existed in dreams

In that past

I did not want to let anyone really know me

now

I find that I am telling you things about me

that I long ago forget

because I want you to understand

everything about me

I the past

I only wanted people to see the best of me

now

I find that I do not mind you`re seeing my faults

because I want you to accept me , the way I am

In the past

I thought that only I could make the right decisions for myself

now

I can discuss all my ideas with you

and you can help me make decisions

because I have such a complete trust in you

In the past

I did not care how I treated people

now

I find that I have a new sensitivity

towards everyone

because my softest emotions have been

awakened by you

In the past

love was a word that I was not sure of

now

I find that inside of me

every fiber , every nerve , every emotions , every feeling

is exploding

in an overwhelming emotion of love

I always thought that

our kind of relationship

only existed in dreams

now

I have found out that

our kind of relationship

is every better

than my dreams

and the love that

I have discovered

is all for you

   toktam

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸٤/٧/٢۳ 

من نمی دونم چه حاليم !


۱۳۸٤/٧/۱٢ 

قدم به قدم !

   

سوز سردي مي آيد ! خبر از پاييز و نظم !

روزها بود كه تقويم را ورق نزده بودم !

سوز سردي مي آيد و سايه من نگاهي مي كند و پوزخندي مي زند . هميشه سايه ها در حال مسخره كردن انسان ها هستند . اين كه انسان هيچ وقت نمي تواند پشت سر سايه اش حركت كند براي سايه اش خنده دار بوده !!!!

پيچك كهنه ي باغچه كه سال هاست بر روي نرده ها جا خوش كرده با آمدن پاييز بدن عريانش را به نمايش مي گذارد .يادم مي آيد اوايل تابستان تعداد گلدان هايي كه اين جا جاخوش كرده بودند زياد بود . سبز سبز ! زنده زنده !

و تنها عمر چند تا از آن ها كفاف داده تا باد پاييزي را لمس كنند از آن هايي هم كه ماندند فقط چند تايي تحمل تازيانه هاي آسمان را دارند بقيه دل نازك و زخمي به كنج يك اتاق گرم خانگي پناه بردند همه رنگ باخته اند . نمي دانم پاييز اين عظمت را از كجا آورده چگونه با اين شكوه باغي را به زانو در مي آورد و هم چنين انسان سركش را !

داشتم از پيچك مي گفتم تقريبا در تمام جاهاي پنجره ام ( آري پنجره اي كه رو به طبيعت خيال گشوده ام ) به چشم مي خورد ! با تمام هنري كه در چنته داشته ساقه هاي كهنسال و چروكش را در لابلاي شيارهاي نرده ها جا داده و با تمام قوا خود را پايبند اين باغچه كرده ! خيلي براي ماندن و زيستن تلاش كرده سالها تلاشش را مي توان در چروك هاي خاك گرفته ي ساقه هايش دريافت . برگهايش اما جوان اند و تشنه خودنمايي و تشنه اين كه تابستان در زير نور خورشيد سوزان بدرخشند و در دست باد برقصند !

تنها طبيعت است كه مي تواند انسان را به خود آورد و از فرار زمان در گردونه ي تاريخ خبر دهد هيچ تقويمي را ياراي آن نيست !‌

   toktam

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸٤/٦/٢٥ 

مهر!

   

مهر ، ماه مهربان واژه اي كه هميشه دوران دبستان برامون تكرار مي كردن ! ماهي كه هميشه روز اولش يه دلهره خاص داره ! يه سوز خاص ولي شايد امسال با بقيه سال ها فرق داشته باشه ! كي ميدونه !

 

   toktam

پيام هاي ديگران ()