شب ، تاريكي ، سكوت !

باد مي آيد !‌ برگ درختان با وزش آن به حركت در مي آيند . سكوتي طبيعت را فراگرفته است . باد آرامش باغچه را بر هم مي زند و آسمان تيره شب آرام و بي صدا نظاره گر آن است . ابرهاي پاييزي با سرعت هرچه تمام به حركت در آمده به پيش مي روند نمي دانم مقصدشان كجاست شايد جايي كه يك عاشق ديگر مثل من بوي زمستان را استشمام كرده به جايي مي روند كه يك غريبه را بياورند او را هم صدا كنند هم صدا با طبيعت با مهر، عشق ، با سكوت زمستاني !

زوزه ي باد در گوشم مي پيچد و خش خش برگ ها و شايد فرياد يك گنجشك كه محو مي شود در اين ميان !‌هارموني عجيبي است و شايد آميختن صداي باد با صداي اتومبيل هايي كه با سرعت زياد خيابان را طي مي كنند و واي صداي نم نم زيباي باران و صداي چكيدن قطرات ريز باران بر سنگ فرش خشك و فرسوده و باز هارموني به اوج مي رسد !‌ باران شديد مي شود و صداها رساتر. ريزش تند قطرات و بوي خوب تازگي در يك شب تاريك !‌همه چيز با هم !‌ يك لذت وصف ناپذير و دختركي كه دامنش در باد تاب مي خورد و شايد به سوي مقصدش مي رود !‌نه !‌رو به سوي آن دارد و موهايي كه خيس مي شوند زير شرشر باران . خيابان تاريك و خلوت و تير چراغ برق !‌چراغي كه فقط محدوده ي چند قدمي خود را روشن مي كند و شايد منتظر غريبه اي است كه بيايد و زير آن لحظه اي آرام گيرد !‌آري غريبه اي كه من منتظرش هستم !

غريبه ي من !

و باز باد خودنمايي مي كند براي لحظه اي موهاي بدنم سيخ مي شود .احساس سرما مي كنم. دستانم را به هم مي مالم . گوشه اي مي نشينم .كلبه ي خالي من باد را به داخل مي خواند آن را از كلبه ام بيرون نكنيد باد مهمان من است امشب تنهايم !‌ بگذاريد مهماني داشته باشم مهماني كه بوي باران مي آورد بوي تازگي و عشق و دلم باز تازه شد !‌ولي چشمانم نه !

روزهاست كسي در كلبه ام را نگشوده ، روزهاست در تنهايي خود ترك هاي ديوار را مي شمرم ، روزهاست تنها صدايي كه گوش هايم را نوازش داده صداي ناله ي چوب هاي كهنسال در درون آتش آتشدان بوده . روزهاست لذت هيچ گرمايي جز گرماي پتوي كهنه ام را نچشيده ام و روزهاست كه گوش هايم منتظر گام هاي آشنايي است كه در را بگشايد و به من لبخند بزند .

همان غريبه اي كه ديشب مثل من زير باران قدم زد و زير آن چراغ تنها ، لحظه اي ايستاد و به اتومبيل هايي كه از خيابان رد مي شدند و زير بارش باران آب به اطراف مي پاشيدند نگاه كرد !‌ همان غريبه اي كه مثل من در آن سرما دلش هواي يك كاسه سوپ داغ يا يك فنجان قهوه ي داغ كرده قهوه اي كه تلخيش آرامش بعد از يك التهاب زير باران در يك شب تاريك زمستاني است !‌ اما آن غريبه نيز مانند من كسي را نيافت كه با او تنهاييش را قسمت كند، سوپ داغ و قهوه و مهر و عشق و اشك هايش را قسمت كند . و آغوشش و گرماي آتشدانش را و لذت زير باران قدم زدن را قسمت كند !

آن غريبه نيز تمام ديشب تنها بود !

/ 18 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
babak

سلام دوست من مانيا منتظر مطالب جديد شما هستم موفق باشی

گامبا

سلام مانيا خوبی نيستی ؟

گامبا

سلام خوبی ؟ عذر پوزش من اسم شما تکتم عزيز را اشتباه نوشتم معذرت من را ببخشيد . موفق باشی

faezeh

سلام . در کلبه تنهايی خودم خدا را خوانده بودم او هم مثل من و تو و غريبه تنهاست ... بخاطر تبسمهايت ممنونم .

گامبا

سلام خوبی ؟ ........... ايم دوست داشتی بيا

مهرداد

واقعا جالب است اينکه تمام اصوات طبيعت با هم هارمونی دارند و اين زندگی ماشينی است که همه چيز را به هم ريخته و حتی تنهايی را ...

میثم یوسفی

غريبه ها معمولا اينطورين. تقديرشون هم همينه !

Y.Ra

زيبا و عميق.... .ببينم شما نميخواهيد آپ ديت بفرمايين؟؟؟ ارادتمند دوستان. يا حق