داستان عشق

داستاني كه يك عاشق براي معشوقش نوشت :

يكي بود يكي نبود يه آبي بود كه مي خواست بريزه از صخره پايين و خودشو ميونه آبهاي ديگه گم كنه كه ناگهان يه سد مهربون اومد و گفت : آبي جون نرو اينجا همه دوست دارن ، اون سد مانعي شد كه آب از كارش صرف نظر كنه ، در هميم حين آب عاشق سد ميشه . اونها روزگارشون رو با هم مي گذروندن تا اين كه يه روز سد قرار شد بره و جلوي يه آب ديگه بشينه و براي هميشه پيش اون آب بمونه . همين كه سد رفت آبي جون ياد رفتن افتاد و رفت ميون آبهاي ديگه گم شد و هيچي به جز يه جوي خشك جا نگذاشت

جواب معشوق به او :‌

يه روز يه ني ني وقتي ديد يه ني نيه مهربون و پاك غمگينه مي خواد از شهر فرشته ها بره گريه اش گرفت گفت خدا جوني چرا هميشه ني ني هاي خوب و ساده ناراحتن ؟!!

خدا گفت : چون خدا دوسشون داره مي خواد هميشه عشقش رو نثارشون كنه نيني گفت من چي كار كنم ني ني خوبه شاد بشه خدا گفت : بهش نشون بده تو اين دنيا هيچي جز عشق نمي مونه ني ني هم قلبش رو درآورد داد به ماه تا ببرش براي ني ني خوبه يه عالمه بوس هم داد به شاپرك تا ببره واسه گونه هاي ني ني خوبه !

/ 4 نظر / 18 بازدید
س.عميد

دل , تنگ کلبه ات بود ! / آمدم و با عاشقانه ات به پس کوچه های ديدار شتافتم ...

انجمن فرهنگي هنري سايه (حسين)

سلام وبلاگ زيبايی داريد اميدوارم که در ادامه موفق باشيد به وبلاگ ما هم سر بزنيد اگر مايل بوديد تبادل لينک هم داشته باشيم ممنون

مهرداد

تعبير جديد و جالبی بود از عشق...

nasrin

سلام.مطلب جالبی بود .ولی من مدتهاست که ديگه اين جور داستانها رو باور نمی کنم.......موفق و شاد باشی و ممنون از حضورت.